
خدایا...
به جهنمت نیازی نیست!
ما آدمها بهتر همدیگر
را میسوزانیم...!
من مردی را میـــشناســــم
که تمــام دو راهـــی های مــرا
تـــرمـــز میـــزنــد
و
آییـنـــــه اش را تنظیــــــم میکنـــــد
درست روی لبخنــــــد مــن
سبــــز که میشــــــود
تمــــام قــرمــزهــا را رد میکنـــد
امـــا هنـــوز بـــاور نــــدارد
من
از آنچـــه در آیینــــه میبینــــــد
بــــــه او نزدیکتـــــرم...
چه بی پروا
دلم آغوش ممنوعه ای را میخواهد
که شرعی بودنش را
فقط من میدانم و خدا و تو ...
بـه ایـن نـق زدن هـایم حـواسـت هـست؟…
وقتـی تـو کمـی از مـن دور می شـوی
آهـم بلنــد می شـود و بهـانه گیــر می شـوم!..
دسـت خـودم نیسـت!
مـن_بهـانه_هـایم_فقـط_گــیر_تـوسـت …
حـالا چـه اخـم کنـی چـه لبخـند بـزنی،
مـن هـر بهـانه ای را وقـف تـو می کنــم..
اصـلا تـو خـودت بهــانه ای … بهـانه ی زنـدگی ِ مـن..
وای از خیال تو!
وقتی می آید
دلم را گرم می کند
و چایم را سرد...
دیگر همه نقطه ضعفم را فهمیدند
از من که چیزی میخواهند
جان تو را قسم میخورند...

\\ تو //
همان لطف خدایی
که داشتنت شامل حال من شده است