ببین اندام تنهایی ام را

که در لحظه های خاکستری در انتظار طلوع خورشید است

این شب ها چشم های من خسته است

گاهی اشک گاهی انتظار

این سهم چشم های من است 

اما

در امتداد نگاه تو لحظه های انتظار شکسته می شود

و

بغض تنهایی من مغلوب وجود تو می شود...


                                                               عاشقتم رامینم بیشتر از قبل...

 


خدایا...


به جهنمت نیازی نیست!


ما آدمها بهتر همدیگر


را میسوزانیم...!

دلتنگ که باشی

آدم دیگری می شوی

خشن تر ، عصبي تر ، كلافه تر ، تلخ تر ! 

 به اطراف هم كاري نداري... 

همه اش را نگه مي داري ... 

 و دقيقا سر همان كسي خالي مي كني كه دلتنگش 

هستي...

من مردی را میـــشناســــم

که تمــام  دو راهـــی های مــرا

تـــرمـــز میـــزنــد

و

آییـنـــــه اش را تنظیــــــم میکنـــــد

درست روی لبخنــــــد مــن

سبــــز که میشــــــود

تمــــام قــرمــزهــا را رد میکنـــد

امـــا هنـــوز بـــاور نــــدارد

من

از آنچـــه در آیینــــه میبینــــــد

بــــــه او نزدیکتـــــرم...

چه بی پروا

دلم آغوش ممنوعه ای را میخواهد

که شرعی بودنش را

فقط من میدانم و خدا و تو ...

بـه ایـن نـق زدن هـایم حـواسـت هـست؟… 

وقتـی تـو کمـی از مـن دور می شـوی

 آهـم بلنــد می شـود و بهـانه گیــر می شـوم!.. 

دسـت خـودم نیسـت! 

مـن_بهـانه_هـایم_فقـط_گــیر_تـوسـت … 

حـالا چـه اخـم کنـی چـه لبخـند بـزنی،

 مـن هـر بهـانه ای را وقـف تـو می کنــم.. 

اصـلا تـو خـودت بهــانه ای … بهـانه ی زنـدگی ِ مـن..

وای از خیال تو!

وقتی می آید

دلم را گرم می کند

و چایم را سرد...

دیگر همه نقطه ضعفم را فهمیدند

از من که چیزی میخواهند 

جان تو را قسم میخورند...


هیچ کجا

 جز خواب روی بازوهای مردانه ات ،

امنیت را برایم معنا نمیکند...

\\ تو //

همان لطف خدایی

که داشتنت شامل حال من شده است